حكيم ابوالقاسم فردوسى

507

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

آگاه كنم . به شهريار عرضه داشت : اگر مرا به جان زينهار دهى اين غم بزرگ را از دلت بردارم . اردشير گفت از چه ترا رنجه بدارم ، آنچه دانى و خواهى بگوى . وزير پاسخ داد : سالى چند پيش از اين حقه‌اى سر به مُهر به شهريار سپردم تا به گنجور فرمايد آن را در خزانه نگهدارد . اكنون خواهم آن را به پيشگاه آورد . شاه گنجور را به آوردن حقه فرمان داد و چون آورد فرمود در اين حقه چيست ؟ وزير به دو گفت كاين خون گرم منست * بريده ز بُن پاك شرم منست سپردى مرا دختر اردوان * كه تا بازخواهى تنش بىروان نكُشتم كه فرزند بُد در نهان * بترسيدم از كردگار جهان و براى اين كه بدخواه مرا بد نگويد و تهمت نزند شرم خويش را بريدم . اكنون پسرت با مادرش در خانه من اند . شاه شاد شد و گفت : اكنون صد پسر همسان و همبالاى او برگزين و همه را جامهء يكسان بپوشان گوى و چوگان به آنان بده تا به ميدان درآيند و چوگان بازى كنند . وزير فرمان برد . چون كودكان به بازى چوگان آغاز نهادند شاپور از همگان پيشى جُست و اردشير به انگشت او را به وزير نشان داد و گفت : اين شاپور فرزند من است . آن گاه يكى از بندگان را گفت : هنگامى كه كودكان به بازى سرگرم اند به چوگان گوى پيش من انداز تا ببينم كدام يك آنان براى بردن گوى دليرانه سوى من مىتازد . بندهء شهريار چنين كرد . كودكان چون تا نزديك اردشير پيش آمدند بيم كردند و باز پس آمدند ، اما شاپور دليرى كرد ، پيش شهريار شد و گوى را از كنار او ربود . دل اردشير از شادى شكفته شد . گفت : اين فرزند من است . او را در بر گرفت سر و رويش را بوسيد و بر او چندان زر و گوهر افشاند كه تا چهره‌اش برآمد . وزير را كه گرانمايه نام داشت به پاداش كنار خويش بر تخت نشاند و فرمود بر يك روى سكه نام وى ضرب كنند . سپس شهر